رؤیای نیمه شب تابستان

شبیه صدای شکستن برف زیر نور ماه

تبلیغات تبلیغات

ساعت پنج صبح، ۹:۳۰ شب

ساعت پنج صبحه، یهو یاد اون شبی می‌افتم که صورتتو چسبوندی اونور نرده، من صورتمو چسبوندم اینور و گفتم: ببخشید آشتی؟ تو هم گفتی من که با کسی قهر نمی‌کنم... صبحش سرت داد زده بودم، جلو همه فاز بداخلاقی داشتم باهات، که چرا تو نبود من چیزا رو اونطور که من می‌خواستم مدیریت نکرده بودی؛ ولی تو از کجا می‌دونستی قفلی بودن منو؟!  فکر می‌کنم کاش زمان قفل می‌شد توی اون لحظه، کاش ماشین زمان داشتم برمی‌گشتیم همونجا و بی‌محابا می‌بوسیدمت... میچرخم به پهلوی راست که صدات می‌پیچه تو گوشم:  بیا چپ؛ تو بخواب تو بغلم منم پایتخت ببینم بخوابیم. گلوم یه جوری ورم می‌کنه که حالا دوباره تا چند روز صدام بگیره...  ساعت پنج صبحه،  ولی اون تصویر در نرده‌دار آهنی کافه واسه ساعت ۹:۳۰ شبه... همین روزای اسفند، وقتی هنوز نمی‌دونستم زندگی با یه زخم ترمیم ناپذیر و یه دلی که تنگیش تموم نمی‌شه چجوریه.   ساعت پنج صبحه و من دلم می‌خو
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها